#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_506


- گلاره برام یه لیوان آب بیار

گلاره با لبخند به آسمان گفت :

- ببخشید زن داداش

با سرعت لیوان آبی به دست گرفت و بیرون رفت ، آسمان برگشت از کنار درب به بهرام نگاه کرد ، گلاره آب را به او داد و سپس کنارش نشست ، با او گرم صحبت شد ، آسمان متوجه مادر شد که روبرویش نشسته و با محبت به او نگاه کرد ، با صدای مهربان پرسید :

- چند وقت بهرام من می شناسی ؟

آسمان با گونه های سرخ جواب داد

- تقریبا دو سال

- خوب زندگی می کرد ؟ از ما بدش نمی اومد ؟

آسمان متعجب به او نگاه کرد

- چرا باید از شما بدش بیاد ؟

مادر با صدای لرزان از غم جواب داد

- بچه من وقتی احتیاج به پدر و مادر داشت ما رهاش کردیم ، بی پناه توی زندون

اشک بود که از چشمانش سرازیر شد ، آسمان یاد حرفهای بهرام در مورد مادرش افتاد ، مادر بهرام ادامه داد


romangram.com | @romangram_com