#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_505

- ولی

آسمان هم تاید کرد

- ممنون همین کافیه

بهرام حوله را به او داد و او آرام صورتش را پاک کرد ، باز به بهرام داد ، او هم صورتش را پاک کرد ، مادر لبخندی به آندو زد و راه افتاد بطرف آشپزخانه ، آسمان نگاهی به بهرام انداخت و به دنبال مادر راه افتاد ، بهرام روبروی پدر روی مبل نشست ، گلاره متوجه آسمان شد ، با لبخند گفت :

- زن داداش چرا اومدی توی آشپزخونه ؟

مادر به طرفش چرخید و با لبخند پرسید :

- چیزی احتیاج داری ؟

آسمان سری تکان داد و با لبخند محجوبانه ای گفت :

- نه ، اومدم کمک

گلاره خندید

- ما که کاری نداریم ، فقط چندتا ظرفه

بعد دست آسمان را گرفت ، روی صندلی نشاند ، خودش هم کنار او نشست ، با کنجکاوی به او نگاه کرد

- با داداش چطور آشنا شدی ؟

آسمان لبخند زد ، ولی نمی دانست چه بگوید ، آنطور که آندو با هم آشنا شده بودند ، از نظر خانواده دست نبود ، در فکر بود که ناگهان صدای فریاد بهرام از درون سالن به گوش رسید

romangram.com | @romangram_com