#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_504


- از بس اشک ریختی صورتت لک شده

- بریم

بهرام سر پا ایستاد،کتش را از تنش بیرون آورد و روی تکیه گاه انداخت، بطرف دستشویی راه افتاد و آسمان به دنبالش، کنار روشویی پیش از اینکه درب را باز کند ، بلند فریاد کشید :

- مامان حوله

بهرام داخل روشوی شد ، آسمان کنارش ایستاده بود ، نگاهش می کرد ، بهرام سرش را بلند کرد و او را دید ، دستش را دراز کرد و او را داخل کشید ، آسمان شروع به شستن صورتش کرد ، مادر با حوله ای سبزرنگ بطرف او می آمد ، بهرام با لبخند بطرفش رفت ، مادر با چشمانی پر از اشک شوق گفت :

- مامان هنوزم این عادت داد کشیدن رو داری !

- مامان شما رو دیدم باز عادتام یادم اومد

مادر لبخندی زد و دستی بر سر او کشید ، حوله را به دستش داد

- ممنونم

آسمان به کنارش آمد ، با لبخند به مادر نگاه کرد ، مادر با لبخند گفت :

- دخترم الان برای تو هم میارم

بهرام با خنده گفت :

- نمی خواد همین کافیه


romangram.com | @romangram_com