#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_502
آسمان لبخندی زد:
- حق دارن بعد از این همه سال پسرشون رو دیدن.
پدر رو به کامران کرد :
- زنگ بزن غذا سفارش بده
- ولی بابا چند روزه پیک ندارن
- خب برو بخر بیار
- اینطوری طول میکشه
بهرام سر پا ایستاد و با لبخند گفت :
- غذا سفارش بده.
دستش را درون جیب کتش کرده و سویچ ماشین را بیرون آورد و بطرف کامران گرفت
- با ماشین برو بیارشون.
کامران با ذوق سویچ را از او گرفت و با هیجان پرسید :
- ماشین خودته داداش؟
romangram.com | @romangram_com