#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_501

او بطرفش چرخید و سری تکان داد ، گلاره به ساعت اشاره کرد ، او هم متعجب گفت :

- از سه گذشته ؟!

بعد رو به بهرام و آسمان کرد.

- اصلا نفهمیدم کی گذشت، بعد از این همه سال بچه ام اومده، من غذای آماده نکردم.

آندو لبخند مهربانی زدند، کاملا مشخص بود، مادر ناراحت شد، بهرام دستان مادرش را در دست گرفت.

- مامان چرا ناراحتی، خب الان از بیرون غذا سفارش می دیم

او با ناراحتی به بهرام خیره شد:

- یعنی بعد از این همه سال که تو اومدی من از بیرون غذا بگیرم؟

- مگه قرار فقط همین امروز اینجا باشم ؟

مادر سری تکان داد :

- من نمی زارم که دیگه بری

- نمی رم مامان

پدر رو به آسمان کرده و با مهربان گفت :

- خانم من همیشه همه چیزش آماده است، امروز اینطور شده از دیدن پسرمون هل کرده

romangram.com | @romangram_com