#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_500


- من که چیزی نگفتم

- ولی از چشمات آتیش می بارید

همه خندیدند ، آسمان از خجالت سرخ شد ، مادر با لبخند محبت آمیزی او را در آغوش کشید ، گلاره با لبخند گفت :

- زن داداش ، داداش هیچ وقت به دخترا توجه نمی کرد

بهرام چشمکی به او زد و با نگاه عاشقی به آسمان گفت :

- من فقط یه بار به یه دختر توجه کردم می بینی که گیر افتادم

آسمان با چشمانی پر از عشق او را نگاه کرد ، همه به راحتی عشق میان آندو را می دیدند ، مادر و پدر با بهرام مشغول صحبت شدند ، دیگران هم به آنها گوش می دادند

، تا اینکه صدای بهروز از کنار گلاره بلند شد ، با مظلویمت گفت :

- مامان گشنمه

گلاره بطرف او چرخید

- الان عزیزم

به ساعت نگاه کرد از 3 بعد از ظهر گذشته بود ، گلاره با ناراحتی به مادرش گفت :

- مامان


romangram.com | @romangram_com