#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_494


پدر خم شد ، دستش را دور شانه های او حلقه کرد ، سرش را به سر او تکیه داد ، هر دو با هم گریه می کردند ، آسمان با خوشحالی و غم اشک می ریخت ، کامران با خوشحالی اشک می ریخت ، جلو رفت ، و خودش را روی آندو انداخت و بغلشان کرد ، چیزی نگذشت ، که پدر کامران را به عقب هل داد و با حالتی عصبی گفت :

- بچه خفه شدم چته !

بهرام با لبخند به او نگاه کرد ، کامران متعجب به هر دو نگاه کرد و با گله گفت :

- بابا ! ؟

کامران درست نشست ، با ناراحتی به پدر نگاه می کرد ، بهرام بر روی مبل نشست ، آسمان دستی بر روی شانه او زد ، بهرام با لبخند بطرفش چرخید ، آسمان از شادی که در چشمان او می درخشید خوشحال بود ، دستمال دیگری بطرف او گرفت ، بهرام آنرا گرفت ، کامران به بهرام نگاه می کرد که متوجه آسمان شد ، متعجب به او نگاه کرد چطور تا آن لحظه متوجه اش نشده بود ! از روی میز وسط یک دستمال کاغذی برداشت بطرف پدرش گرفت ، پدر که حواسش تنها به بهرام بود ، متوجه نشد ، کامران دستش را ر وی بازوی او گذاشت ، پدر بطرفش چرخید ، منتظر نگاهش کرد ، کامران دستمال را بطرفش گرفت ، سپس به آسمان اشاره کرد ، پدر به طرف که او اشاره می کرد نگاه کرد ، آسمان را کنار بهرام دید ، متعجب بود که تا حالا او را ندیده ، آسمان به بهرام که در حال پاک کردن اشکهایش بود نگاه می کرد که متوجه آندو شد ، با عجله سر ایستاد ، بهرام متوجه آنها شد ، آسمان آرام گفت :

سلام

پدر لبخند مهربانی زد

سلام دخترم بشین

آسمان کنار بهرام نشست ، پدر رو به بهرام با لبخند گفت :

بابا مهمان ما رو بهمون معرفی نمی کنی ؟

بهرام لبخندی زد ، به آسمان نگاه کرد

نامزد من اسمان زادمهر

آسمان با گونه های سرخ شده به پدر نگاه کرد ، کامران با لبخند به آندو نگاه می کرد ، پدر آرام آرام لبخند دیگری زد ، غافلگیر شده بود ، بهرام غافلگیری را در چشمان او می دید ، پدر با مهربانی گفت :


romangram.com | @romangram_com