#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_495

خوش اومدی دخترم

آسمان با هیجان جواب داد

مرسی

کامران با صدای بلند گفت :

سلام زن داداش

آسمان لبخند زد

سلام

کامران رو به بهرام و با هیجان گفت :

داداش ، زن داداش چه خوشگله

چشمان بهرام از تعجب از حدقه بیرون زد و گونه های آسمان سرخ شد ، بهرام به آسمان و بعد به کامران نگاه کرد ، خندید

پسر تو چه پر رو شدی

پدر محکم تو سر کامران کوبید ، او سرش را گرفت و با درد گفت :

بابا !

بهرام و آسمان به او می خندید ، صدای پاهای کوچکی آمد و بعد درب هال به شدت باز شد ، پسر بچه ی سه ساله ای با سرعت به داخل آمد ، وسط سالن ایستاد ، بعد از دیدن پدر بزرگ و کامران به بهرام زل زد ، چشم از او بر نمی داشت ، بهرام از شباهت او به خودش و کامران متعجب بود ، پسربچه عقب عقب رفت ، بعد بطرف بیرون دوید ، و با فریاد گفت :

romangram.com | @romangram_com