#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_493
- با گلاره و پسرش رفته بیرون
بهرام با چشمانی گشاد پرسید :
- پسر گلاره
- آره گلاره چهارساله ازدواج کرده
بهرام لبخند تلخی زد ، او دیگر هیچ چیزی از خانواده اش نمی دانست ، آندو روی یک مبل سه نفره نشستند ، پدر روی یک مبل تک کنار آنها نشست ، کامران کنار مبل پدر روی زمین نشست ، بهرام به آنها نگاه می کرد ، احساس عجیبی در نگاه پدر می دید ، در چشمان او حسرت را می دید ، شکست را می دید ، پدر آه بلندی کشید ، شروع به صحبت کرد
- تو که به دنیا اومدی ، شدی مرکز تمام افکار و آرزوهام ، می خواستم به همه چی برسی ، درس بخونی ، کار خوب داشته باشی ، موفق باشی ، هر چی که توی این دنیا بود من آرزوشو برای تو داشتم
پدر آه بلند دیگری کشید
- برای گلاره و کامران آرزو داشتم ، ولی تو برام چیز دیگه ی بودی ، وقتی اونشب اون اتفاق افتاد ، اول باورم نشد ، وقتی تو رو توی بازداشتگاه دیدم ، حتی قدرت فکر کردن نداشتم ، فقط می خواستم از اونجا بیام بیرون ، اون شب و شبهای بعد چی کشیدم فقط خدا می دونه ، پسرم توی زندان بود ، این فکر همه توانم رو گرفته بود ، نه درست فکر می کردم نه عمل
پدر با غم و بغض می گفت ، بهرام آرنجش را به دسته مبل تکیه داده بود ، سرش را به مچ دستش تکیه داد و آرام اشک می ریخت ، آسمان همراه او اشک می ریخت ، کامران چشم از او برنمی داشت ، پدر می گفت :
- هنوز نمی دونم چرا به حرف غرورم گوش کردم ، و بچه ام رو اونطور ول کردم ، هیچ نیومدم ملاقاتت ، تو آزاد شدی اومدی دم خونه ...
پدر باز آه بلندی کشید
- اینکه تو رو از خونه روندم ، منو پیر کرد ، نمی تونستم تو رو ببخشم ، ولی راه ندادنت توی خونه .....
شروع کرد به گریه کردن ، بهرام از روی مبل بلند شد و جلوی پای او زانو زد ، دست پدرش را در دست گرفت ، در حین گریه گفت :
- بابا شما حق داشتین من اشتباه کردم
romangram.com | @romangram_com