#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_487
بهرام پلک زد و با لبخند جواب داد
- خیلی خوبم ، می دونی امروز با اینکار تو دیگه مطمئن شدم ، روزهای تنهایم تموم شده ، هر وقت این چند سال مریض می شدم ، اینقدر توی تخت دراز می کشیدم تا خوب بشم
آسمان با چشمانی پر از اشک به او نگاه می کرد ، از حس تنهای او قلبش به درد می آمد و با صدای آرام گفت :
- من دیگه نمی زارم تو تنها باشی
بهرام لبخند زد
- عزیزم تو معجزه منی
آسمان آرام به جلو خزید ، کنار لب او را بوسید ، بهرام نفس داغش را با لذت بیرون داد
- من همیشه فکر می کردم تنها می مونم از خدا ممنونم که تو رو به من داد
- منم از خدا ممنونم که با دادن تو به من تونستم شادی رو حس کنم
آسمان با محبت به او نگاه کرد
- چشمات رو ببند که بخوابی
بهرام مطیعانه آرام چشمانش را بست و او را بیشتر به خود فشار داد ، آسمان سرش را روی بازوی او گذاشت و هر دو آرام خوابشان برد .
همه جا روشن و نورانی و فضای سالن مطبوع بود ، زنان و مردان شیک پوش با لباسهای مجلسی خود موهایش را به زیبای مرتب کرده بود ، به آسمان کنارش نگاه کرد و با حالتی کنجکاوانه گفت :
- چرا این پیرمرد نیومد ؟
romangram.com | @romangram_com