#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_488


آسمان یک لباس یک تیکه بلوز و شلوار سیاه برتن داشت که آستین آن تا روی آرنج بود و بالا تنه تنگ و شلوار گشاد ، آسمان یکطرف موهایش را جمع و بقیه اش را رها کرده بود ، آرایش ملایمی داشت ، سری تکان داد

- سمندریان به من گفت میاد

- اشکال نداره ، تا آخر شب خیلی مونده ، شاید بیاد

- آره

- حتما امشب بهش می گم ، نیاد تلفن می زنم

آسمان لبخند شیرینی زد ، یکی از مردان مسن و متمول آنجا بهرام را صدا زد ، بهرام ازآسمان جدا شد ، به کنار آن مرد و چند مرد و زن کنارش رفت ، آسمان به کنار چندین زن دیگر رفت ، مشغول صحبت شد ، بهرام بیشتر از 30 دقیقه بود که با آن مردان مشغول صحبت بود ، در میان سالن با چشم به دنبال آسمان به جستجو پرداخت و او را کنار چندین زن دید ، او نیم رخش به بهرام بود ، بهرام با عشق به او نگاه می کرد ، آسمان سنگینی نگاهی را حس کرد ، بطرف او چرخید ، بهرام به چشمان او خیره شد ، آسمان با عشق به او نگاه می کرد ، بهرام حس می کرد ، هر لحظه بیشتر به او جذب می شود ، لبانش را بدون اینکه صدای از آن به گوش برسد تکان داد

- عاشقتم

آسمان حرکات لبان او را دنبال کرد با عشق به او نگاه کرد ، حس می کرد نسیم خنکی در دلش می وزد ، نمی توانست از چشمان بهرام چشم بردارد ، بهرام بدون توجه به حرف اطرافیانش ، تمام حرکات آسمان را زیر نظر داشت ، آسمان از جای خود راه افتاد و در پشت زنان دیگر روبروی او ایستاد ، بهرام سری تکان داد ، با اخمی در پیشانی کنجکاو به او نگاه می کرد ، آسمان چشمکی به او زد ، بهرام سرش را کج کرد و لبخند زد ، آسمان لب پائینش را گاز گرفت و پشت کرد ، قدمی به عقب رفت ، بعد برگشت و به بهرام نگاه کرد ، بهرام موزیانه به او چشم دوخت ، آسمان قدم دیگری برداشت ، بهرام بطرفش راه افتاد ، آسمان با دیدن او به راه افتاد ، بطرف درب سالن رفت ، برگشت و بهرام را پشت سرش دید ، بهرام با شیطنت به او نگاه می کرد ، کنجکاو به دنبال او می رفت ، مهم نبود او کجا می رود ، می خواست به دنبالش برود ، بهرام آسمان را می دید در حین پوشیدن مانتو که از سالن بیرون می رود ، او هم به دنبالش ، آسمان هر لحظه یکبار بطرف او می چرخید ، نگاهش می کرد ، بهرام او را دید که از خیابان روشن به درون خیابانهای فرعی پیچید ، هوا کمی سرد شده بود ، و لذت بخش و این برای بهرام که احساس گرما میکرد عالی بود ، خنده های آسمان او را داغ کرده بود ، در خیابان فرعی کسی نبود ، آسمان همچنان رقصان جلوی او قدم بر می داشت ، تحملش تمام شد ، بطرف او دوید ، آسمان دویدن او را دید ولی کاری نکرد و همانطور خندان و رقصان به جلو می رفت ، بهرام بدون حرف با قدمهای کمی تندتر از او جلویش گام برداشت ، پشتش را به او کرد ، و دستانش را بطرف او گرفت ، آسمان با خنده روی کول او پرید ، بهرام با خنده او را کول کرد ، شروع به چرخیدن کرد ، آسمان دور گردن او را محکمتر گرفت ، همراه خنده جیغ می کشید ، بهرام با خنده به جلو راه افتاد.

به هر طرف می رفتند ، بهرام کت و شلوار قهوه ای رنگ با بلوز و پایپیون سیاهی برتن داشت ،

درون کوچه ای تاریک که تنها یک چراغ نورافشانی می کرد ، آسمان کنار بهرام ایستاده بود و به او نگاه می کرد که با غم به درب بسته خانه چشم دوخته بود ، بهرام با غم به او نگاه کرد و با بغض گفت

- این خونه ، جای که من توش بزرگ شدم ، می خواستم تو ببینیش

آسمان به او لبخند زد ، بهرام ادامه داد

- آرزو دارم یه بار دیگه پامو بزارم داخلش


romangram.com | @romangram_com