#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_486
- همه چیز ؟
آسمان خندید
- همه چیز
بهرام با حوله روی تخت دراز کشید ، پتو را را روی خودش مرتب می کرد ، آسمان داخل شد ، چراغ را خاموش کرد ، بالای سر او ایستاد ، با لبخند مهربانی گفت :
- بخواب منم توی سالن کتاب می خونم ، غروب بریم دکتر
بهرام لبخند زد
- من خوبم ، تو هم بیا بخواب
آسمان باز خجالت کشید
- نه من میرم توی سالن
بهرام پتو را کنار زد ، منتظر به او چشم دوخت ، آسمان دلش می خواست کنار او باشد ولی خجالت می کشید ، اما چشمان منتظر بهرام او را جادو می کرد ، بهرام با لبخند گفت :
- بیا بخواب عزیز دلم ، استراحت کن
آسمان آرام جلو رفت ، بهرام پتو را بیشتر کنار زد ، او آرام دراز کشید ، فاصله بینشان زیاد بود ، بهرام بازویش را دراز کرد و با دست دیگرش او را درآغوش کشید ، آسمان با لذت سرش را روی بازوی او گذاشت ، بهرام آرام دستش را جلو برد و کش موهای او را کشید و موهایش رها ریخته شدند ، آسمان با عشق به چشمان ، عاشق بهرام نگاه کرد از گرمای تن او احساس آرامش می کرد ، آرام پرسید :
- خوبی
romangram.com | @romangram_com