#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_484


- عزیزم بیداری ؟

بهرام آرام چشمانش را باز کرد

- بله

- بلند شو ، غذا آماده ست

- باشه ، یه دوش می گیرم میام

آسمان لبخندی زد ، بیرون رفت ، بهرام با حوله تن تا روی زانو سفید رنگ به سالن رفت ، موهایش نم دار بود ، احساس بهتری داشت ، درون سالن از بوی غذا و گلها به به وجد آمد ، از دیدن آن همه گل و درختچه لذت برد ، آسمان را منتظر خود کنار میز چیده شده دید ، او باز با دیدن سینه و پاهای لخت بهرام باز خجالت کشید و گونه هایش سرخ شده بود ، بهرام با دیدن گونه های سرخ از شرم و لبخند زد ، دلش برای او ضعف می رفت ، بهرام با هیجان به اطراف نگاه کرد و با لبخند شادی گفت :

- بانوی من چه کردی ، خونه عالی شده

آسمان خندید و با لذت پرسید :

- واقعا ؟

- آره عالی شده

بهرام صندلی را عقب کشید و با لبخند نشست ، آسمان کنارش نشست و با نگرانی پرسید :

- بهتری ؟

- عالی ، مگه میشه تو باشی من خوب نباشم


romangram.com | @romangram_com