#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_483

- نه فقط یک کم از صبح سرگیجه دارم

آسمان نگران به او نگاه کرد

- سرگیجه ؟ صبحانه خوردی ؟

- نه نتونستم بلند شم

- الان میام

یا سرعت و نگرانی از جا بلند شد و رفت ، لبخندی بر لب بهرام نشست به گلدان نگاه کرد و بو کشید ، بوی گلها نشاط آور بود ، آسمان وارد شد ، یک لیوان آب که قرص ویتامین در ان در حال حل شدن بود در دستش بود ، رنگ آب در حال تغییر بود ، با نگرانی گفت :

- پاشو اینو بخور

بهرام با اخمی در پیشانی درست نشست ، تنها شلوارکی قهوه ی رنگ پوشیده بود ، که آسمان با دیدن بالاتنه لخت او خجالت کشید و گونه هایش سرخ شد ، بهرام با خنده سری تکان داد ، لیوان را از و گرفت ، و سرکشید ، آسمان با نگرانی گفت :

- بخواب تا من یه غذای مقوی درست کنم ، فکر کنم فشارت افتاده

- شاید

- بریم دکتر ؟

- نه حوصله ندارم

دراز کشید ، آسمان پتو را روی او مرتب کرد ، چراغ را خاموش ، از اتاق خارج شد

، مشغول آماده کردن غذا شد ، آسمان بدون اینکه چراغ را روشن کند ، روی تخت کنار بهرام نشست و آرام او را صدا زد

romangram.com | @romangram_com