#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_482


- سلام

آندو هم با لبخند به بچه ها سلام کردند ، آندو بلند فریاد زدند

- مامان آبجی اومده

و بطرف آسمان یورش بردند ، آسمان با خنده های شاد آندو را محکم بغل زد ، سمانه آمد ، با لبخند آسمان را مادرانه در آغوش کشید و با لبخندی مهربان و شگفت زده از بهرام استقبال کرد ، شوهر سمانه هم آمد و آنها را به داخل خانه راهنمایی کرد ، آنها روز خوبی را سپری کردند ، سمانه خیلی خوشحال بود ، خوشحال از اینکه مرد جوانی که او را عاشقانه دوست دارد وارد زندگیش شده و خبر ازدواجشان او را بیش از پیش شاد کرد ، آندو کمی پیش از غروب خانه سمانه را با بدرقه شاد آنها ترک کردند ، بهرام به آسمان که با صورتی درخشان می خندید نگاه می کرد و لذت می برد .

با وجود نور خورشید و نسیم های پرطراوت پائیزی روز زیبای بود ، آسمان درون یک گلخانه بزرگ با لبخند درخشانی به اطراف می رفت ، او مانتو پارچه ای چهارخانه بنفش و سفید برتن به همراه شلوار جین بنفش رنگی برتن داشت ، موهایش را بالای سربسته و شالش را رها روی سر انداخته بود و عینک آفتابیش را روی موهایش زده بود ، کفش اسپرت سفیدی به پا داشت ، با خنده به هر طرف سر می کشید ، یک دخترجوان و یک مردمیانسال به دنبالش بودند ، او تعدادی درختچه آپارتمانی و چندین دسته گل خریده بود ، با کمک آنها همه را درون ماشینش گذاشت ، با خوشحالی بطرف آپارتمان بهرام راند ، با کمک نگهبان همه را به پنت هوس برد ، با شادی درون آپارتمان می چرخید و گلدانها را جاهای که از پیش تصمیم گرفته بود قرار می داد ، گلها را دسته دسته کرد و در گلدانهای کریستال گذاشت ، هر کدام در گوشه ای می گذاشت ، آپارتمان بوی گلهای داوودی و مریم گرفته بود ، با خوشحالی یک گلدان که چهار گل مریم درآن بود را برداشت ، بطرف اتاق خواب بهرام رفت ، چراغ را روشن کرد ، بطرف تخترفت ، گلدان را روی پاتختی گذاشت ، که بهرام را درون تخت خواب دید ، تعجب کرد به ساعت نگاهی انداخت از 11 صبح گذشته بود ، با نگرانی روی تخت نشست ، به صورت او که ته ریشی در آن خودنمای می کرد نگاه کرد ، بنظر کمی رنگپریده بود ، دستش را با نگرانی روی گردن او گذاشت ، لبخندی روی لبش نشست

- تب نداره

آرام آرام چشمان بهرام باز شد ، آسمان به او لبخند مهربانی زد

- ظهر بخیر

بهرام لبخند زد

- ظهر تو بهم بخیر

- چطور هنوز خوابی ؟

- هیچی

- مریضی ؟


romangram.com | @romangram_com