#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_481
هوای صبح لطیف و آفتابی بود ، آسمان مانتو و شلوار شیک ساده ای به رنگ سورمه ای به تن داشت ، موهایش را روی گردن بسته بود و شال سیاهی بر سر داشت با لبخند رو به قبر مادرش گفت :
- مامان ایشون مردی که عاشقش هستم
بهرام کنار قبر زانو زد ، او کت و سیاه و بلوز و شلوار سفید بر تن داشت با لبخند گفت :
- سلام مادر ، من بهرام ایروانی هستم مطمئن باشین خوب از دخترتون مراقبت می کنم
آندو دسته گل زیبای با خود همراه آورده بودند ، روی قبر گذاشتند ، آسمان کنار قبر نشست ، بهرام هم کنار او نشست ، کم کم اشک از چشمان آسمان می چکید ، بهرام با دیدن اشکهای او آرام شانه هایش را در آغوش گرفت ، آندو ساعتی را در آنجا گذرانند ، موقعه برگشت ، آسمان سرش را به شیشه ماشین بهرام تیکه داده و بیرون را نگاه می کرد ، بهرام متوجه سکوت و ناراحتی او شده بود ، برای اینکه او را سر حال بیاورد ، از او پرسید :
- به خاله ات گفتی میریم خونشون ؟
آسمان با بی حالی بطرف او چرخید :
- نه نگفتم ، امروز بریم ؟
- نریم ؟ من که امروز کاری نداریم
آسمان لبخند نیم بندی زد
- باشه بریم
روبروی درب خانه سمانه ماشین را نگه داشت ، هر دو عینک آفتابی زده بودند ، آسمان دسته گل را به دست گرفت ، بهرام جعبه شیرینی و اسباب بازیهای که خریده بودند را برداشت ، به آسمان نگاه کرد ، صورتش شاد بنظر می رسید ، آسمان به او نگاه کرد و سپس زنگ خانه را زد ، بعد از چند لحظه صدای دو جفت پای کوچک به گوش رسید که با سرعت می دویدند ، آسمان به بهرام لبخند زد
- بچه ها هستن
او هم لبخند زد ، درب باز شد ، دو پسر با موها و لباسهای یک شکل سبز و سفید ، به آنها نگاه کردند ، با هم لبخند پهنی زدند
romangram.com | @romangram_com