#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_480


- تو نمیری

- برم بهتره

- نه می خوام یه چیزی نشونت بدم ، باید انرژیم رو خالی کنم ، تو رو هم سرگرم کنم

- چی ؟

- پیش از اون می خوام بهت قول بدم که تا روز ازدواج چنین کاری نکنم و خودمو کنترل کنم ، قول می دم

آسمان لبخند زیبای به او زد

- من به تو اعتماد دارم

بهرام با لبخند دستش را گرفت ، بطرف دیگر سالن برد ، درب اتاقی را باز کرد ، اتاق بزرگی بود ، پر از دستگاههای ورزشی و بازی ، بهرام او را از میان آنها برد و وسط اتاق کنار یه فوتبال دستی بزرگ ایستاد و به او نگاه کرد

- بلدی ؟

آسمان با تعجب به فوتبال دستی نگاه کرد

- نه

- یاد می گیری

آسمان را پشت آن قرار داد و خودش هم روبروی او پشت فوتبال دستی ایستاد ، بهرام با هیجان توپ کوچکی را رها کرد ، آسمان تلاش می کرد ، خوب بازی کند ، بهرام با هیجان بالا و پائین می پرید ، هیجان او آسمان را هم هیجان زده کرد ، هر دو با هیجان بالا و پائین می پریدند ، آنشب هر دو شب خوشی را به پایان رساندند .


romangram.com | @romangram_com