#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_468


- بریم

آسمان با چشمانی غمگین به او نگاه می کرد ، بهرام با صدای آرام به او گفت :

- تو باید یه قولی به من بدی

- چه قولی ؟

- هر وقت خواستی گریه کنی ، پیش من این کار رو انجام بدی ، باید کنارت باشم

آسمان با عشق به چشمان نگران او زل زد و با خجالت پرسید :

- اون وقت زود از من خسته نمی شی ؟

بهرام با عشق لبخند زد و گفت :

- کسی هست از خودش خسته بشه ، تو الان جزی از وجود منی

آسمان لبخندی به او زد ، احساس خوشبختی حسی بود که لحظه به لحظه در دلش ریشه دارتر می شد ، بهرام خم کرد ، یک به یک چشمان او را با محبت بوسید ، بهرام که سرش را برداشت ، آسمان چشمانش را باز کرد ، با عشق به او زل زد ، بهرام با عشق دستش را گرفت ، بطرف روبرو برد ، درب را باز کرد ، به داخل برد ، آسمان مشغول شد ، صورتش را اب زد ،

بعد از چند دقیقه بلوازی و دامنی ارغوانی بر تن بیرون آمد و کنار بهرام در سالن خانه رفت بهرام با دیدنش لبخند زد

بهرام کنجکاوانه پرسید :

- آخرش برای کار به نتیجه ای رسیدی ؟


romangram.com | @romangram_com