#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_469
- آره می خوام کاری رو که مامانم دوست داشت انجام بدم
- چه کاری ؟
- مامان همیشه دوست داشت با خاله سمانه یه آرایشگاه با چند شاگرد داشته باشه
- تو که آرایشگری بلد نیستی ؟
- من اونجا رو راه می اندازم خاله سمانه رو میارم کمکم
- عالیه ، چرا مامان هیچ وقت این کار رو نکرد ؟
بهرام ناگهان از سوالش پشیمان شد ، چون اشکهای غمگینی که در چشمان او جمع می شد را می دید ، آسمان با بغض جواب داد
- مامان هیچ وقت نمی تونست سرمایه ی کافی رو بدست بیاره ...
بهرام با ناراحتی آرام او را در آغوش کشید ، آسمان دستانش را روی سینه او گذاشت ، با بغض گفت :
- او همیشه بیشتر پولی که در می آورد فقط برای من خرچ می کرد
اشکها کم کم با بغض از چشمانش می چکیدند
- او برای خوش هیچی نمیخواست فقط من ..
و صدای گریه اش بلند شد ، بهرام با صورتی غمگین و چشمانی پر از اشک به او و گریه ی دردمندش نگاه می کرد ، با دست راست از زیر موهای او پشت گردنش را گرفت ، آسمان سرش را به گردن او تکیه داد ، و گریه کرد ، بهرام با صدای بغض آلود آرام در گوشش زمزمه می کرد
- عزیزدلم گریه کن ، گریه خوبه ، بزار با عزاداری برای مامان کمی سبک بشی ، گریه کن
romangram.com | @romangram_com