#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_467
بهرام با ناراحتی آرام او را در آغوش کشید ، آسمان دستانش را روی سینه او گذاشت ، با بغض گفت :
- او همیشه بیشتر پولی که در می آورد فقط برای من خرچ می کرد
اشکها کم کم با بغض از چشمانش می چکیدند
- او برای خوش هیچی نمیخواست فقط من ..
و صدای گریه اش بلند شد ، بهرام با صورتی غمگین و چشمانی پر از اشک به او و گریه ی دردمندش نگاه می کرد ، با دست راست از زیر موهای او پشت گردنش را گرفت ، آسمان سرش را به گردن او تکیه داد ، و گریه کرد ، بهرام با صدای بغض آلود آرام در گوشش زمزمه می کرد
- عزیزدلم گریه کن ، گریه خوبه ، بزار با عزاداری برای مامان کمی سبک بشی ، گریه کن
آسمان بلند بلند گریه کرد ، بهرام پشت گردن او را نوازش می کرد و با دست دیگرش او رابه خود فشار می داد ، بعد از چند دقیقه آسمان کم کم آرام شد ، سرش را آرام بلند کرد ، با چشمانی سرخ و خجالت زده به چشمان پر از عشق و غم او نگاه کرد
- ببخش اذیتت کردم
بهرام سرش را تکان داد ، و با غم او گفت :
- باید بریم دیدن مامانت
آسمان با لبخند تلخی گفت :
- فردا خوبه ؟
- آره
- بعد بریم خونه خاله سمانه ؟
romangram.com | @romangram_com