#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_466
- پس برو لباستو عوض کن
آسمان بطرف اتاق خواب راه افتاد
بعد از چند دقیقه بلوازی و دامنی ارغوانی بر تن بیرون آمد و کنار بهرام در سالن خانه رفت بهرام با دیدنش لبخند زد
بهرام کنجکاوانه پرسید :
- آخرش برای کار به نتیجه ای رسیدی ؟
- آره می خوام کاری رو که مامانم دوست داشت انجام بدم
- چه کاری ؟
- مامان همیشه دوست داشت با خاله سمانه یه آرایشگاه با چند شاگرد داشته باشه
- تو که آرایشگری بلد نیستی ؟
- من اونجا رو راه می اندازم خاله سمانه رو میارم کمکم
- عالیه ، چرا مامان هیچ وقت این کار رو نکرد ؟
بهرام ناگهان از سوالش پشیمان شد ، چون اشکهای غمگینی که در چشمان او جمع می شد را می دید ، آسمان با بغض جواب داد
- مامان هیچ وقت نمی تونست سرمایه ی کافی رو بدست بیاره ...
romangram.com | @romangram_com