#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_463

آسمان با چشمانی درخشان به او نگاه کرد :

- اون موقعه مهم نبود ولی الان مهمه چون خونه منم هست

بهرام با خنده او را در اغوش کشید

- عزیزم

آسمان خودش را در آغوش او گم کرد با صدای لطیف گفت :

- وای چقدر خوبه

برای لحظه ای همانطور ماندند ، آسمان خودش را از آغوش او بیرون کشید ، با خنده گفت :

- می خوام خونمون رو ببینم

راه افتاد بطرف اتاقها ، بهرام با عشق به او نگاه می کرد ، آسمان با ناز بطرفش چرخید و گفت :

- این کلمه چقدر جادویه (( خونمون ))

باز چرخید ، بهرام هم به این فکر کرد که واقعا جادوی است ،

آسمان بعد از اتاقها بطرف آشپزخانه رفت ، بهرام به او در آشپزخانه به محیط بزرگ و شیک آن نگاه می کرد ، زل زد بود ، از بودن او در خانه اش غرق خوشبختی بود ، به کنارش رفت ، آسمان با هیجان بطرف او چرخید و با صدای شاد گفت :

- اینجا عالیه

- خوشحالم خوشت اومده از خونت

romangram.com | @romangram_com