#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_462


- زود میام سرورم

- مواظب خودت باش

- چشم

گوشی را قطع کردند ، بهرام همه چیز را آماده کرده بود ، حالا تنها باید منتظر می موند ، بیشتر از یک ساعت گذشته بود که صدای زنگ درب در پنت هوس بهرام پیچید و او با سرعت و شادی بسوی درب رفت ، درب را باز کرد ، آسمان با گلدان بزرگ یاس آنجا بود ، با صورتی درخشان به او نگاه می کرد ، با دیدن گلدان انرا از دست او گرفت ، آسمان مانتو و شلوار زیبای بر تن داشت ، موهایش را کمی مو شکن زده بود ،

- سلام

آسمان با خنده سلام کرد و وارد شد ، بهرام آسمان با اشتیاق پا در خانه گذاشت ، بهرام گلدان را کنار پنجره گذاشت ، آسمان بطرفش چرخید ، با خنده گفت :

- فعلا بزارش بعد می گم کجا بزاریش

بهرام خندید :

- چشم بانو

آسمان در حینی که در سالن به پرده ها نگاه می کرد ، با خنده از او پرسید :

- نگفته بودی که خونه ات پنت هوسه ؟

بهرام به کنارش آمد و با خنده گفت :

- اول اینکه تو نپرسیدی ؟ دوم اینکه مگه مهمه ؟


romangram.com | @romangram_com