#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_440
هر دو خندیدند ،آسمان شروع کرد به حرف زدن
- گفتم از کتاب خوندن و ورزش کردن خسته شدم ، اینا فقط برای وقتای بیکاریه
- از بالا رفتن از دیوار خسته شدی ؟
اسمان باز خندید
- نه اون که خیلی هیجان انگیزه
- موافقم
صدا یآسمان کمی تغییر کرد ، با صدای پر از محبت گفت :
- می خوام یه اعتراف کنم
بهرام جدی به طرف او نشست و به او زل زد جدی گفت :
- بگو
- از وقتی که ما با هم هستیم ، یه چیزای داره تغییر می کنه ، دلم نمی خواد مثل یک سال و نیم پیش زندگی می کنم
بهرام لبخند مهربانی به او زد ، او هم با محبت حرف آسمان را کامل کرد
- منم از روزی که تو رو دیدم ، هر روز افکارم بیشتر تغییر کرده ، به همین خاطر بیشتر از قبل به کتابخانه و انتشارات اهمیت می دم
romangram.com | @romangram_com