#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_441
- من می خوام با وجود تو توی زندگیم خیلی تغییرات بدم
بهرام با کنجکاو به او چشم دوخت :
- تو می تونی از اون همه هیجان بگذری ؟
اسمان ظرف میوه را روی میز گذاشت ، بطرف او چرخید و روبرویش نشست و با همان لحن جدی او ادامه داد
- هنوز به کنار گذاشتن این شغل فکر نکردمه
- منم خیلی وقتها به تغییر دادن زندگیم فکر کردم ، ولی باز به نتیجه ای نرسیم
- می دونم چی میگی ، درک می کنم
بهرام به ساعت مچیش نگاه کرد ، با ناراحتی از جا بلند ،آسمان با ناراحتی به او نگاه کرد
- کجا ؟
بهرام با ناراحتی گفت :
- باید برم انتشاراتی ، خیلی کار دارم
اسمان ازجا بلند شد ، کناربهرام ایستاد ، او بطرف درب رفت ، پیش از اینکه درب را باز کند ، بطرف آسمان برگشت ، با لحنی مهربان گفت :
- نهار عالی بود ، ممنونم
اسمان لبخند زیبای به او زد
romangram.com | @romangram_com