#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_439

- چیز خاصی ؟

- هنوز نه، می دونی که بخاطر اون زندان رفتن، هر کاری نمی تونم بکنم.

- تو هر تصمیمی بگیری میتونی روی من حساب کنی.

اسمان با قدر دانی به او نگاه کرد :

- میدونم.

بهرام با چشمانی بزرگ شده از تعجب پرسید:

- تو چطور همه چی رو میدونی ؟؟

- همینه دیگه

- خوب دیگه

هر دو شروع به خندیدن کردند.

از ساعت 3 گذشته بود. روی کاناپه روبروی تلویزیون نشسته بودند،آسمان یک ظرف پر از میوه روی پایش بود، به بهرام با چنگالی یک قاچ کیوی داد و با هیجان گفت:

- دلم می خواد بتونم کار خوبی انجام بدهم.

بهرام کنجکاو پرسید :

- چطور شد که تصمیم گرفتی کار کنیا لبته شرافتمندانه ؟

romangram.com | @romangram_com