#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_437

به داخل خانه رفتند ،آسمان همینطور که گلها را بو می کرد ، به داخل آشپزخانه رفت ، گلدان بزرگی را برداشت ، کمی آب درون آن ریخت و روی میز درون سالن گذاشت ، دسته گل را باز کرد ، گلها را آن گذاشت ، بهرام بعد از شستن دست و رو به کنارش رفت ، کتابها را روی میز گذاشت ، دست راستش را روی شانه های او گذاشت

- این کتابها چاپ جدید هستن

اسمان به کتابها نگاه کرد آنها را از روی میز برداشت ، یک به یک عنوانهای آنها را نگاه کرد ، با لبخندی زیبا بر لب نشاند ، سرش را بالا گرفت ، با چشمانی پر از سپاس به او نگاه کرد

- ممنون عالین

بهرام خندید

- ناقابله

اسمان به بهرام نگاه می کرد بارها خودش را کنترل کرده بود ولی حالا نمی توانست کمی خودش را روی نوک انگشتان پایش بالا کشید ، کنار لب بهرام را آرام و با خجالت بوسید ، ابروهای بهرام بالا رفتند با شیطنت به او نگاه کرد ، با همان لحن شیطان گفت :

- چه شیرین

گونه های آسمان سرخ شدند ، خودش را با کتابها مشغول کرد

هر دو مشغول چیدن میز شدند ،آسمان موسیقی ملایمی گذاشت با صدای کم مشغول شدند ،ب هرام در حین خوردن ، نگاهی به آسمان کرد ، با قیافه ای موزیانه و با صدای جدی گفت :

- انگار به جز شکل خوشگلشه ، مزه اشم بد نیست

اسمان با چشم غره ای ساختگی به او نگاه کرد

- چی ؟ چی گفتی ؟

محکم روی دست او کوبید ، بهرام خندید

romangram.com | @romangram_com