#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_436
- هستم ، تو هم مواظب باش خداحافظ
- خداحافظ
اسمان تماس را قطع کرد ، بهرام به انتشاراتی رفت ، کارهایش را انجام داد ، به کتابهای که تازه به چاپ رسیده بود ، رسیدگی کرد ، با لبخند از آنها سه تا کتاب روانشناسی و یک رمان عاشقانه برداشت ، بعد از بررسی کارهایش سوار ماشین شد ، براه افتاد ، ظهر گرمی بود ، چیزی به ساعت 1 بعد از ظهر نمانده بود ، جلوی یک گل فروشی کوچک کنار خیابان ایستاد ، از ماشین پیاده شد ، به درون آن رفت ، پسر جوانی آنجا کار می کرد ، بهرام یک دسته گل 10 شاخه ای گل داوودی پر گلبرگ سفید خرید و بیرون آمد ،آسمان بلوز سرخ و دامنی سیاه و زیبا به تن داشت ، موهایش را مجعد کرده و آرایشی زیبا به صورت داشت ، منتظر بهرام بود ، به غذا سر می زد تا اینکه زنگ خانه اش به صدا در آمد ، با شادی بطرف درب رفت ، آنرا باز کرد ، بهرام با لبخند و دستانی پر به او نگاه می کرد ،آسمان با دیدن او به وجد آمد
- سلام
- سلام خانم
دسته گل را بطرف او گرفت
- بفرماید
اسمان با خوشحالی دسته گل را گرفت ، با محبت به آن نگاه کرد با ذوق گفت :
- ممنونم خیلی قشنگه
بهرام پا به داخل گذاشت ، درب خانه را بست ، سپس با دست راست گونه آسمان را گرفت و کشید
- اما تو قشنگتری
اسمان با گونه های سرخ ، بلند خندید
- ممنونم
romangram.com | @romangram_com