#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_423

و با خنده از آنها جدا شد ، سباق عصبی به دوستانش نگاه کرد ،

باز دروغ گفت

دریای با حالتی حریصانه گفت :

باید بطرف خودمون بکشیمش و خودمون اون گوشی ازش بخریم

سمندر با حالتی عصبی گفت :

خیلی زود باید اینکار رو کرد

بهرام کنار اسبش ایستاده بود که یکی از مسئولین کافی شاپ که مرد جوانی بود به او نزدیک شد

ببخشید آقا

بهرام بطرف او چرخید

بله

آقای سباق و دوستانشان با شما کار دارند

بهرام سری تکان داد و مردجوان رفت ، لبخند موزیانه ای زد ، راه افتاد بطرف کافی شاپ

، انجا آنها را منتظر دید ، لبخندی بر لبش نشاند ، با حالتی کودکانه بطرف آنها رفت ، آنها با خوشرویی از او استقبال کردند ، بهرام کنار آنها نشست ، با خنده گفت :

- با من کار داشتید ؟

romangram.com | @romangram_com