#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_422
این پسر تو چنگ خودمون بود
دریای گفت :
ولی خودمون ردش کردیم
آنها به گفتگوی آندو چشم دوختند ، با گذشت ساعتی که سامان بلند شد ، آنها عصبی تر شده بودند با رفتن او بازبهرام بی تفاوت از کنار آنها می گذشت می گذشت که دریای صدایش زد
پسر
بهرام بطرف آنها رفت
بله
تو سامان رو از کجا می شناسی ؟
هیچی همینطوری
سباق پرسید :
در مورد چی با او حرف می زدی ؟
بهرام در دل قهقهه می زد ، با بی تفاوتی می گفت :
من می خواسم کمی اطلاعات سخت افزاریم رو بالا ببرم همین
romangram.com | @romangram_com