#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_417
باشه
ولی خوبه ها اول صبح کسی رو که دوست داری پیشت باشه
اسمان خندید
خیلی خوبه
بهرام چشمکی به او زد بهرام سرش را چرخاند ، متوجه خورشید شد
اینم از طلوع خورشید
اسمان سرش را چرخاند و خورشید را دید ، دست بهرام را محکمتر فشرد ، به خورشید چشم دوخت ، بهرام در حین نگاه کردن به طلوع خورشید ، برای لحظه ای او را به آغوش کشید و محکم به خود فشرد آسمان حس می کرد ، استخوانهایش در حال شکستن هستند ، با لذت نالید
آخ
بهرام لبخندی زد ، هر دو تا وقتی که خورشید کاملا بیرون آمد ، آنجا ماندند .
خورشید به شدت می تابید و هوا گرم بود، آن 4 مرد مورد نظر بهرام اسبانشان را به دنبال خود می کشیدند بهرام با همان چهره و موهای زرد و بور که مانند پسربچه ها شده بود با لباسهای مرتب اسب سواری به کنار آنها رفت، اسبی قهوه ایی رنگ را به دنبال خود می کشید، با شادی کودکانه به آنها سلام کرد،
سلام.
آنها نیم نگاهی به او انداختند و بعد بی اهمیت به حرفهای خودشان ادامه دادند ، بهرام می شنید که تمام حرفها در مورد مسائل روز اقتصادی کشور است که اصلا برایش جالب نبود، آنها اسبان خود را تحویل دادند و به کافی شاپ رفتند ، بهرام با چشمانی موزی همان کار را کرد و به کنار آنها رفت و باز با رفتاری کودکانه گفت :
اشکالی نداره کنار شما بشینم؟؟
سباق نیم نگاه عصبی به او انداخت و با سر اشاره کرد ، بهرام لبخند کودکانه ای زد و کنار آنها نشست و بعد از اینکه قهوه سفارش دادند قصد داشتند بحث های همیشگی را پیش بکشند ، بهرام با دست کفی زد. آنها متعجب به او نگاه کردند و او با خنده و هیجان شروع به صحبت کرد:
romangram.com | @romangram_com