#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_416


اسمان لبخندی زد ، چطور می توانست ، قهر کند او همه ی ناراحتیش را با یک لبخند او فراموش کرد ، تازه می دید از جدیت و عصبانیت او هم خوشش می آید

نه

خوبه ، بزار ماشین ببرم تو پارکینگ بیام

آندو کنار هم در تاریک و روشن هوا می دویدند ، بطرف پارک می رفتند ، کم کم هوا روشن می شد ، به نفس نفس زدن افتاده بودند ، هوا تاریک و روشن بود که به پارک رسیدند ، بهرام در حین دویدن گفت :

از پله ها بریم بالا تا طلوع خورشید بالا باشیم

باشه

از پله های پارک بالا می رفتند ، مردم زیادی در اطراف نبود ، آندو به یک سطح سیمانی رسیدند ، ایستادند ، چیزی به طلوع خورشید نمانده بود ، بهرام کمی و دست و پاهایش را تکان می داد ، ولی آسمان تنها به آسمان نگاه می کرد ، منتظر طلوع خورشید بود ، بهرام چرخید و به او که کنارش بود ، نگاه کرد ، ارام کنارش ایستاد ، درست راستش را دراز کرد و دست او را گرفت و آرام بطرف خود کشید ،آسمان متوجه شد ، بطرف او چرخید ، با لبخندی زیبا به او نگاه کرد ، بهرام دست چپش را بالا برد ، چند تار موهای اطراف را پشت گوش آسمان زد ،آسمان از این نوازش او غرق لذت شد بهرام سرش را کمی خم کرد ، به چشمان او نگاه کرد ، با صدای پر از محبت گفت :

وقتی موبایلم زنگ خورد ، فکر کردم ، شهرامِ ، گفتم باز می خواد اذیت کنه ، ولی وقتی صدای تو رو شنیدم ، کاملا خواب از سرم پرید ، قلبم ایستاد ، برای لحظه ای هر فکر عجیب و خطرناکی که فکر کنی به ذهنم هجوم آورد ، به همین خاطر با تو اونطور حرف زدم

اسمان با تمام وجود در کنار او احساس امنیت می کرد ، با همه حواسش به حرفهای او گوش می کرد ، و او ادامه داد

امیدوارم منو ببخشی

اسمان سرش را تکان داد ، با صدای آرام جواب داد

تو باید منو ببخشی کارم درست نبود ، اون موقعه شب نباید تماس می گرفتم

دفعه بعد از این برنامه ها داشتی از شب قبلش منو خبر کن باشه


romangram.com | @romangram_com