#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_407
من نباید اون شب بیرون می موندم ، اما عجیبه در مورد او پسر من هیچ وقت خودمو مقصر ندونستم که عذاب وجدان داشته باشم ، چون فقط از خودم دفاع کردم ولی در مورد پدر و خانواده ام ، همیشه عذاب وجدان دارم
اسمان با چشمانی پر از اشک به او نگاه می کرد ، بهرام نگاهی به چشمان اشک آلود او کرد ، و گفت :
من نباید اینطور باشم که تو رو ناراحت کنم
اسمان بغضش را فرو داد
نه من چیزیم نیست
بهرام کمی بطرف او خم شد ، با چشمانی پر از شیطنت گفت :
راستی نهار می خوای چی درست کنی ؟
اسمان متعجب پرسید :
نهار ؟
بله چون من تا شب اینجا می مونم
اسمان خندید
شاید من کار داشته باشم
تعطیلش کن
و خیلی جدی از جایش بلند شد ،آسمان تعجب کرد به او نگاه می کرد ،ب هرام بطرف او چرخید و جدی پرسید :
romangram.com | @romangram_com