#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_388


کسی نفهمه من اینجام

پیرمرد جدی جواب داد

مطمئن باشید آقا

هیچ کس

حتما

ممنون

خداحافظ

خداحافظ

از درب بیرون رفتند

چشمان آسمان ارام آرام تکان خورد ، چشمانش را باز کرد ، نگاهی به سقف کرد ، نفس بلندی کشید ، تلاش کرد درست بنشیند ، سرجایش نشست ، سرگیجه داشت ، دستش را بالا برد ، پانسمان را زیر دستش لمس کرد ، سرش را چرخاند ، دور تا دور اتاق را نگاه کرد ، اتاق خوابی بزرگ با دیوارهای سفید مبل سه نفر آبی رنگ ، روبرویش پنجره ای بزرگ کرکره ای بزرگ که باز بود ، پرده ای آبی رنگ ان بوسیله بادی که از بیرون می آمد کمی تکان می خورد ، صدای موجهای دریا بگوشش رسید ، از بین پرده و پنجره قامت مرد جوانی را روی تراس می دید ، باز احساس سرگیجه کرد ، بهرام عصبی روی تراس به دریا چشم دوخته بود ، چیزی به غروب نمانده بود ، ولی آسمان هنوز بهوش نیامده بود ، تصمیم خودش را گرفت ، این عادی نبود پس با وجود خطر باید او را به بیمارستان می رساند ، چشم از دریا گرفت ، چرخید که داخل برود ، اورا به بیمارستان ببرد که از میان پرده شگفت زده آسمان را روی تخت نشسته دیده ، شگفتی اش تبدیل به لبخند شد ، با قدمی بلند به داخل اتاق رفت ، با لبخندی پر از محبت به آسمان چشم دوخت ، آسمان باورش نمی شد ، بهرام روبرویش بود با لبخند و چشمانی عجیب به او نگاه می کرد ، با صدای شاد که خستگی هم در آن مشخص بود گفت :

بیدار شدی

سری تکان داد ، با لبخند و چشمانی عمیق پرسید :

خوبی ؟


romangram.com | @romangram_com