#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_389
آسمان احساس سرگیجه می کرد ، با چشمانی پف کرده و صدای گرفته از خواب طولانی مدت گفت :
کمی سرگیجه دارم
حق داری تقریبا 20ساعت که خوابیدی و اینکه خون زیادی از دست دادی
آسمان با بی حالی ولی لحنی متعجب پرسید :
واقعا ؟!
بله
بهرام کنارش روی تخت نشست به او نگاه کرد ، با لحن خاصی آرام به او گفت :
چرا مواظب نبودی ؟ تو باید احتیاط بیشتری کنی
آسمان از حالت او حس خوبی پیدا کرد ولی جوابی نداد از او پرسید :
الماسها
الان دیگه دست مشتریه
من چطور اینجام ؟
وقتی از هم جدا شدیم ، تو خیلی رنگ پریده بودی ، من نتونستم برم فرودگاه ، باید تو رو می دیدم که مطمئن می شدم وقتی دیدمت ، تو بیهوش بودی ، تو رو اوردم اینجا
آسمان به او نگاه می کرد ، احساس سرگیجه کمتر شده بود ، بهرام لبخندی زد و پرسید
romangram.com | @romangram_com