#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_387

آقا همه جا مرتب شد

بهرام با اینکه بی انرژی بود لبخند مهربانی زد

ممنون

تلویزیون را روشن کرد ، کانال خبر را گرفت ، ساعت از 11 صبح گذشته بود ، آسمان تقریبا 11 ساعت بود که بیهوش بود ، بهرام عصبی آه بلندی کشید ، بطرف پله ها چرخید که برود ، ولی صدای گوینده مرد او را متوجه خود کرد ، او با حرارت و بلند بلند صحبت می کرد ، در مورد سرقت الماسهای تاج سلطنتی در شب پیش می گفت ، بهرام با دقت به آن خبر گوش می کرد ، پیرمرد هم به صفحه تلویویزن چشم دوخته بود ، مهمترین بخش آن خبر مربوط به اشاره گوینده به محاصره تمام راههای استانبول به خارج از شهر و کشور بود و بررسی جز یه جز مسافران بود ، بهرام عصبی به طبقه بالا رفت ، او تصمیم داشت آسمان را به بیمارستان ببرد ، بالای سر آسمان رفت ، سُرم تمام شده را از دست او جدا کرد ، خیلی آرام او را بغل زد ، به اتاق روبروی که تمیز بود برد ، روی تخت آبی رنگ خواباند ، لباسهایش را مرتب کرد ، پتو را رویش کشید ، نگاه غم زده ای به او انداخت ، بطرف پنجره های کرکره ای آنجا که رو به دریا باز می شد رفت ، پرده های آبی رنگ را کنار زده آن را باز کرد ، روی تراس ایستاد به دریا چشم دوخت ، بعد از لحظه ای به داخل آمد ، با نگاهی به آسمان که نفسهای منظم و آرام میکشید ، به اتاق قبلی رفت ، مقداری پول از کیفش برداشت ، پائین رفت ، بهرام به آندو که کنار هم روبروی تلویزیون نشسته بودند نگاه کرد ، لبخند خسته ای زد ، کنار آنها نشست ، هر دو برای او لبخند مهربانی زدند ، بهرام با مهربانی گفت :

خسته نباشید

پیرزن گفت :

ممنونم

غذا برای چند روز درست کردی ؟

چهار مدل برای سه روز

واقعا ممنونم

خواهش می کنم آقا

بهرام پول را به پیرمرد داد ، او را با خوشحالی سری تکان داد

ممنون آقا

هر دو با خوشحالی از جا بلند شدند ، بهرام پیش از اینکه بیرون بروند با نگاهی خسته تاکید کرد

romangram.com | @romangram_com