#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_372
- تا اون موقعه می رسیم
آسمان عصبی به چشمان آرام او زل زد
- چطور ؟ قرار پرواز کنیم ؟
- می رسیم نترس
- خیلی دلم می خواد بدونم چطوری می رسیم ؟
بهرام به همان شکل به زبان انگلیسی از دوست ترک خود پرسید :
- نمی تونی کاری کنی ؟
آن مردجوان که صورتی بچگانه با سری که تیغ زده بود ، کوچک تر بنظر می رسید ، بطرف او چرخید ، او هم به انگلیسی جواب داد
- نه چکار می تونم بکنم
بهرام برگشت و به جلو نگاه کرد ، ساعت نزدیک به هفت بود ، تاکسی آنها به کندی به جلو می رفت ، بهرام هم عصبی شده بود ، از آینه به آسمان که از عصبانیت بیقرار شده بود ، نگاه کرد ، چشم از او گرفت ، و از آینه بغل تاکسی به پشت سر نگاه کرد ، پشت و جلو و اطراف همش ماشین بود ، سر وصدا و شلوغی ، آسمان عصبی تلاش می کرد ، خود دار باشد ، بهرام از اینه بغل موتور سوار را می دید که بدون مشکل در میان ماشین ها با سرعت جلو می راند ، لبخند موزیانه ای بر لبش نشست از تاکسی بیرون رفت ، از دو ماشین گذشت و روبروی موتور سوار که با سرعت می آمد ، ایستاد و دستانش را بالا برد ، موتور سوار با فاصله زیاد او را نگاه می کرد ، متعجب موتور را جلوی او نگهداشت ، آسمان و دوست بهرام متعجب به او نگاه می کردند ، که با آن مرد ، صحبت می کند ، بعد از چند لحظه بهرام خوشحال برگشت و رو به آسمان گفت
- زود باش پیاده شد
آسمان متعجب پرسید :
- چی شده ؟
romangram.com | @romangram_com