#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_373
- با موتور می ریم
- با موتور!
- بله
به دوستش گفت :
- باهات تماس می گیرم
او هم سری تکان داد ، آسمان پیاده شد ، بهرام ساک خود و کوله ی او را برداشت ، بطرف موتور راه افتاد ، در کنار موتور ایستادند ، بهرام کیف پولش را از درون ساک بیرون آورد ، شروع به شمردن کرد ، به مردجوان داد ، او هم کلاه ایمنی اش را از سر بیرون آورد ، به بهرام داد ، با خوشحالی از ان دو فاصله گرفت ، آسمان متعجب پرسید :
- مگه چقدر بهش دادی ؟
بهرام پوزخندی زد
- سه برابر قیمت
آسمان متعجب پرسید :
- واقعا ؟!
- بله
بهرام کوله آسمان را به دستش داد ، او هم کوله را روی شانه هایش ، بهرام با عجله نشست ، کلاه را به سر کرد ، از قسمت عقب موتور نارنجی رنگ یک کلاه ایمنی سفید برداشت و به دست او داد ، آسمان کلاه را به سر کرد ، بهرام ساکش را جلویش گذاشت ، آسمان آرام و با فاصله پشت او نشست ، بهرام حس می کرد نمی تواند نفس بکشد گرما کلافه اش کرده بود و کلاه هم بیشتر او را اذیت می کرد عصبی کلاه را از سرش برداشت و به شدت بر روی زمین پرت کرد
- هوا به حد کافی گرم هست دیگه تحمل این رو ندارم
romangram.com | @romangram_com