#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_371

- توی این فصل او هم توی این ساعت استانبول الان ترافیک سختی داره ما نمی تونیم به موقعه برسیم

- مشکلی نیست به موقعه می رسیم

آسمان عصبی نفسش را با صدا بیرون داد ، خودش را همراه کوله اش روی مبل انداخت بهرام با چشمانی گشاد به این حرکت او نگاه کرد ، تک خنده ای کرد ، با صدای که رگه ای از خنده در آن بود به او گفت :

- الان بهش زنگ میزنم بیاد

خم شد ، از کنار کاناپه درون ساک سیاه رنگ کوچکی ، گوشی موبایل قدیمی و کهنه ای بیرون آورد ، با فشار روی دکمه آن بعد از چند لحظه شروع به صحبت کرد ، او با مخاطبش انگلیسی صحبت می کرد

- راه بیفت بیا دنبالمون زود باش 5 دقیقه دیگه اینجا باش

بهرام تماس را قطع کرد ، لبخند مسخره ای به آسمان زد

- داره میاد

آسمان رویش را از او گرفت ، بهرام لبخند شادی زد و آرام با خود گفت :

- عجب دختری

گوشی را روی ساک پرت کرد ، باز با هیجان بطرف تلویویزن برگشت .

در پشت ترافیک سنگین استانبول در ساعت 6 بعد از ظهر گرما نفس گیر بود ، آفتاب بدون کمترین ترحمی بشدت می تابید ، بهرام و آسمان درون تاکسی زرد رنگی منتظر نشسته بودند ، بهرام روی صندلی جلو نشسته با خنده به ترافیکی که درون آن گیر افتاده بودند ، نگاه می کرد ، می ترسید نگاهی به آسمان که می دانست عصبانی روی صندلیهای عقب نشسته نگاه کند ، که صدای آسمان به حالتی عصبی بلند شد

- میشه محبت کنی بگی چطور قرار تا ساعت 8 برسیم به مراسم ؟!

بهرام خونسرد بطرف او چرخید ، با صدای که او را دعوت به آرامش می کرد

romangram.com | @romangram_com