#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_334


بهرام هم به روبرو نگاه کرد ، اسباب بازیها را می دید

- بله گل لاله بنظرم زیبا و لطیف باید باشه

بهرام خیلی جستجو کرد تا در میان شلوغی توانست جای مناسب برای پارک پیدا کند ، هر دو راه افتادند ، در میان جمعیت به جلو می رفتند ، زوج زیبای بودند

در اطراف آنها پر از گردشگرانی بود که منتظر تور لیدر خود بودند ، صدای موسیقی همه جا را پر کرده بود ، هم همه ی مردم قطع نمی شد ، بچه ها به اطراف می دویدند همه در گوشه ای تجمعه کرده و منتظر بودند تا کسی برای راهنمای بیاید آسمان به اطراف نگاه می کرد از آن همه زیبای و شگفتی ذوق زده شده بود و این موضوع در چهره اش مشخص بود ، بهرام با دیدن صورت او لبخند مهربانی زد

- چرا اینطور نگاه می کنی ؟

در صورت آسمان حس زیبای که داشت با شگفتی جواب داد

- آخه اینجا بهشته !

- خوشحالم خوشت اومد

- ممنون که منو اوردی

- امیدوارم جبران بار پیش بشه

آسمان سری تکان داد

- امیدوارم

راهنما که مرد جوانی سفید رو و خوش تیپی بود آمد آنها را که بیش از 200 تن بودند را راهنمای کرد و در مورد لاله های مختلف و طرز کاشت و تکثیر آنها توضیح میداد بعد از دو ساعتی و توضیحات کامل راهنما از آنها دعوت کرد که خودشان به هر طرف سر بزنن ، در کنار هر بوته متصدی بود ، آسمان با چنان ذوق کودکانه ای به گلها چشم دوخته بود که بهرام را به خنده انداخت آسمان که متوجه او شده بود پرسید


romangram.com | @romangram_com