#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_309
- من چرا اینجام ؟
- خوب من تنهای می ترسیدم
- بین این همه مستخدم
- اونا رو مرخص کردم
بهرام سرش را با سرعت بطرف او چرخاند و با فریاد پرسید :
- چی ؟
احلام کمی ترسید
- می خواستم تو راحت باشی
بهرام سرش را چرخان و آه بلندی کشید ، دیگر تحمل نداشت با سرعت سرپا ایستاد ، احلام متعجب به او نگاه کرد ، بهرام بدون اینکه به او نگاه کند ، راه افتاد و در همان حال گفت :
- اتاق مهمان کجاست ؟
احلام با لبخند با سرعت به دنبال او دوید
- بیا نشونت بدم
با سرعت به درون سالن خانه و بعد هم از پله ها بالا رفت ، بهرام کُند و عصبی پشت سر او راه افتاد ، بعد از پشت سر گذاشتن پله ها به سمت چپ رفتند ، در راهروی پهن که سه اتاق بود ، احلام با خوشحالی درب اول را باز کرد و با اشتیاق گفت :
- اینجاست
romangram.com | @romangram_com