#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_310
بهرام مشکوک به او نگاه می کرد
- تو چرا اینقدر خوشحالی ؟!
- چون تو پیشمی ، خوشحالم
- واقعا ؟
- بله
- برو بگیر بخواب نترس
- باشه
بهرام داخل رفت ، درب را پشت سرش بست ، دو چراغ داخل روشن بودند ، یک تخت چوبی دونفره وسط اتاق قرار داشت ، در دو طرفش دو پاتختی چوبی در جلوی تخت یک میز کوچک مربع و دو تک مبل راحتی هم کنار میز بود ، روی تخت یک دست لباس راحتی گران قیمت به رنگ سیاه بود ، بهرام نگاهی به ساعت روی پاتختی کرد ، از یازده شب گذشته بود ، مشغول عوض کردن لباسهایش شد ، هنوز کاملا بلوزش را نپوشیده بود که درب آرام باز شد ، بهرام لباسش را کمی مرتب کرد ، متعجب به درب نگاه کرد ، باورش نمی شد ، در این وقت کم این همه کار انجام شده باشد ، احلام روبرویش بود ، با لباس خواب کوتاه بنفش رنگی که از پشت و جلو خیلی باز بود ، موهایش را دورش رها کرده ، آرایشش از حد معمول بیشتر بود ، بهرام با صدا آب دهانش را قورت داد ، نمی توانست از او چشم بردارد ، احلام با حالت اغواکننده ای بطرف او می آمد ، بهرام دیگر به راحتی بوی ادکلن تند او را حس می کرد ، احلام روبروی او ایستاد ، به چشمان او زل زد ، و با لحن خاصی گفت :
- امشب شب خوبی خواهد بود
بهرام هیچ واکنشی نشان نداد ، به سرتا پای او دقیق نگاه کرد ، احساس گرمای عجیبی می کرد ، تا به آن روز در چنین موقعیتی نبود ، احلام دستان گرمش را روی سینه بهرام گذاشت ، بهرام از زیر لباس هم می توانست گرمای دستان او را حس کند ، نفسهای آتشین احلام به صورتش می خورد ، چرا نمی توانست کاری بکند ؟! نفسش به شمار افتاده بود ، ، تمام بدنش گرم شده بود ، احساس می کرد ، نمی تواند ، از او بگذرد ، دستانش را دور کمر او حلقه کرد و او را محکم به خود فشار داد ، به چشمان و لبان اغواکننده او خیره شد ، احلام لبخند پیروز مندانه ای زد ، بهرام زنگ خطری را در مغزش شنید ، باید خودداری می کرد ، کم کم نیروی در خود حس کرد ، نیروی عجیبی بود ، احلام روی نوک انگشتان پا بلند شد ، صورتش را جلو برد ، نزدیک صورت بهرام ولی پیش از اینکه لبهای او را حس کند ، بهرام قدمی عقب رفت ، احلام متعجب به او نگاه کرد ، بهرام نفس بلندی کشید ، به او پشت کرد ، هیچ وقت نمی تواسنت این کار را بکند ، او نمی توانست برای رسیدن به اهداف خود ، چنین بلای سر یک دختر بیاورد ، حتی اگر خود آن دختر بخواهد ، احلام با سرعت روبروی او قرار گرفت ، با حالتی اغواکننده پرسید :
- چی شده عزیزم ؟
بهرام با چشمان خشمگین به او زل زد ،
- این چه لباسیه که پوشیدی ؟
romangram.com | @romangram_com