#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_307

باورش نمی شد، ولی از او چنین تقاضای شده بود ، با کمی تروش رویی قبول کرد

- بله حتما

- مشکلی که نیست ؟

- نه چه مشکلی !

- ما فرداشب برمی گردیم ، همه ی حواسمون پیش احلام چون تنها می ترسه

- نگران نباشید

- ممنون پسرم

بهرام با عصبانیت تماس را قطع کرد به احلام که مشتاقانه او را نگاه می کرد چشم دوخت ، با خشم گوشی موبایلش را درون بغلش انداخت ، سرش را چرخاند ، احلام با اینکه از عصبانیت او ترسیده بود ، ولی اشتیاق و خوشحالیش را هم نمی توانست پنهان کند ، بهرام با خودش پیمان بسته بود ، که برای انجام این کار هیچ وقت از دختر یا زنی سواستفاده نکند ، حالا خود آنها دارند او را به جاهای نادرست می کشانند ، احلام با خوشحالی به او نگاه می کرد .

خانه خانوادگی احلام که بی شباهت به کاخ نبود ، پر از مستخدم بود ، آنها مشغول رسیدگی به آندو بودند ، بهرام با اخم شام را کنار احلام خورده بود ، حالا روبروی تلویویزن در اتاق تلویویزن روی مبل لم داده بود ، ، با اخم به زل زده بود ، با خودش غرولند می کرد

- این دختر احمق منو از نقشه انداخت وگرنه امشب همه چیز تموم بود ، منم برمی گشتم

احلام به او نزدیک شد و با لبخندی عاشقانه گفت :

- عزیزم پاشو

بهرام بدون کوچکترین تکان تنها چشمانش را بطرف او چرخاند ، با اخم پرسید

- چرا ؟

romangram.com | @romangram_com