#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_306
بهرام بدون اینکه به او اهمیت بدهد ، سرش را چرخاند ، او را از آغوشش دور کرد ، بی حوصله جواب داد
- نمی یام اصرار نکن
احلام لب برچید و با ناراحتی گوشه ای نشست ، ولی دست از تلاش برنداشت ، گوشی موبایلش را از کیف کوچک سیاه رنگش بیرون کشید ، بعد از لمس کردن آن دم گوشش گذاشت ، با ناراحتی گفت :
- سلام بابا
بهرام با اخم برگشت و به او نگاه کرد
- بله بابا چیزی نیست .... بهرام شب نمیاد پیشم
چشمان بهرام از حدقه بیرون زد ، پوزخندی زد ، احساس بدی داشت ، چرا باید ، این دختران تا این حد بی بندو بار بزرگ می کردند ، که به این راحتی از پدر خود تقاضا کنند ، که دوست پسرشان را به خانه ببرنند ، سرش را با تاسف تکان داد ، رویش را چرخاند ، صدای احلام او را متوجه خود کرد
- بهرام بابا با تو کار داره
بهرام با ناراحتی گوشی را از او گرفت ، دم گوشش برد ، صدای مهربان مرد میانسالی درون گوشی پیچید
- بهرام پسرم
بهرام با اینکه حال بدی داشت ولی متواضعانه جواب داد
- سلام ، بله بفرماید
- پسرم می تونی امشب پیش احلام بمونی ؟
romangram.com | @romangram_com