#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_287
- از بچگی دوست داشتم ستاره ها رو ببینم.
- تو میدونی فاصله زمین، از نزدیکترین ستاره، البته جز خورشید، 4سال نوری؟؟
آسمان به طرف او سرش را چرخاند و بهرام هم چشم از آسمان گرفت و به او چشم دوخت.
- میدونی بیشتر ستارگان، فاصله زیادی با ما دارند، فاصله بعضی هاشون صدها و یا هزاران سال نوری. من چیز زیادی ازشون نمیدونم، ولی یه جا خوندم که ستاره ها، رنگهای یکسانی ندارند، مثل خورشید که یک ستاره زرد رنگ، و ماه یک ستاره آبی رو هم با اندازه گرفتن رنگهای اون بدست میاره، ستارگان سرخ هم سردترند، من یه چیزایی دیگه هم خوندم که بیشتر حوصله تو سر میبره.
آسمان با علاقه به او نگاه کرد:
- نه خیلی عالی بود دوست دارم بدونم
بهرام لبخند مهرباتی زد
- پس اگر دوست داشته باشی یه کتاب جامعه دارم در مورد علم ستاره شناسی برات میارم
- عالیه
آسمان باز به آسمان چشم دوخت ، ولی بهرام به دکل و سو سوی چراغهای اطراف آن نگاه چشم دوخت ، او باز حس خودخواهی و عذاب وجدان را حس می کرد ، چرا باید دست به چنین حماقتی می زد ، ولی در خود حس جدیدی را کشف کرده بود و اینکه وقتی آسمان کنارش است حس تنهای دیگر معنای ندارد
، پس باید حرف می زد با نور عجیبی در چشمانش و صدای کمی غم دار گفت :
- منو ببخش
آسمان متعجب از تغییر حالت او پرسید :
- برای چی ؟
romangram.com | @romangram_com