#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_286


بهرام با صورتی تحسین کننده به او نگاه کرد

- آفرین اینو می گن اراده

برای او دست زد . آسمان هم با ادا سرش را تکان داد، هر دو از هم نپرسیدند، چرا مادرشان الان از آنها ایراد نمیگیرند، آنقدر کنار هم با خنده و شوخی ساندویچ و هله هوله هایشان را خوردندکه

متوجه گذر زمان نبودند ،آسمان نگاهی به ساعت سفید روی مچش را انداخت، ساعت نزدیک11 شب بود، با صدای آرام رو به بهرام کرد:

- دیر وقته ، منو میرسونی ؟؟

بهرام هم در تاریکی با تلاش به ساعتش نگاه کرد:

- واقعا 11 شد؟ خیلی زود گذشت

و بطرف آسمان نگاه کرد، که دید او به آسمان سورمه ایی رنگ چشم دوخته، او هم به آسمان نگاه کرد، آسمان با صدای آرام و لطیف گفت:

- اینجا ، چقدر ستاره زیبان

بهرام هم با صدای تحسین کننده گفت:

- شگفت انگیزه

و بعد کمی ادامه داد:

- چون نور زیادی اطراف نیست، ستاره ها راحت دیده میشن


romangram.com | @romangram_com