#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_178
و همینطور سر و صدا بود تا اینکه باز بهرام گفت:
ساکت بچه ها. اینبار سکه می اندازیم.
همه با هم جیغ کشیدند. بهرام کیف پولش را از جیبش بیرون آورد درون یک جیب کوچک در کنار اسکناسهای درشت و چک پولها یک سکه بیرون آورد و رو به تیم اول گفت:
این رو برای شما.
و بعد رو به تیم دوم گفت:
این رو هم برای شما.
بچه ها با هم سر تکان دادند. بهرام سکه را به هوا انداخت. سکه که به زمین افتاد گروه 1 به هوا پریدند و گروه 2 با لب و لوچه ایی اویزان به آنها چشم دوختند. پسر بزرگتر هم رسید و شلواری در دستش بود به رنگ سرخ و به دست بهرام داد، بهرام متعجب از پشت عینک به شلوار نگاه کرد و از دست او گرفت و جلو صورتش بالا گرفت و با ابروهای بالا رفته پرسید:
این شلوار مال کیه؟
و به پسر بچه چشم دوخت. پسر بچه لبخندی زد.
آقا منصور.
آقا منصور؟
صدای بهرام متعجب بود. آقا منصور خدمتکار آنجا بود.
بله.
romangram.com | @romangram_com