#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_177
و همچنان دعوا می کردند. بهرام میخندید می دانست این دعوا تمام نمی شود پس صاف ایستاد ، اگر این بچه ها را به حال خود می گذاشت، دعوای اساسی می کردند. دستهایش را بالا گرفت و با صدای پر از خنده گفت:
بچه ها بسه، با دو تا تیم بازی می کنم. هر بار با یه گروه.
همه با هم پریدند هوا و فریاد کشیدند.
باشه ، باشه.
بهرام هم با آنها خوشحالی کرد، یک نگاهی به خودش انداخت، با این لباسها که نمی توانست بازی کند. بهرام به بچه ها نگاه کرد و گفت:
بچه ها ولی من با این لباسها نمی تونم بازی کنم.
بچه ها متعجب به او نگاه کردند. پسری که از دیگران بزرگتر بنظر می آمد و موهای فری داشت جلو آمد و با خنده گفت:
عمو اشکال نداره من الان براتون شلوار میارم
و به طرف ساختمون پرورشکاه دوید. دیگران هم به بهرام نگاه کردند که باز صدای یکی از دختر بچه ها بلند شد:
عمو جون اولین بازی توی تیم ما بازی می کنی ؟؟
بهرام پیش از اینکه حرفی بزند باز دعوایی راه افتاد و بهرام با ابروی بالا رفته به آنها چشم دوخت.
نخیر عمو اولین بازی با ماست.
نه.
من نمی زارم.
romangram.com | @romangram_com