#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_176
باعث افتخار منه
که متوجه چند پسربچه که به سمتش می آمدند شد ، یکی از آنها که توپ فوتبال آبی رنگی در دستش بود با موهای کوتاه و سیاه و چشمانی بزرگ و مشتاق به بهرام رو کرد و گفت :
عمو بریم فوتبال ؟
بهرام نگاهی به آنها و بعد به خانم مدیر که به او با لبخند نگاه می کرد انداخت و با لبخند گفت :
ببخشید خانم مدیر می رم با بچه ها بازی کنم ، بعد خدمتتون می رسم
سری برای خانم مدیر تکان داد و همراه بچه ها رفت ، محوطه را آفتابی زیبا گرفته بود ، در میان محوطه دو دروازه کوچک فوتبال قرارداشت و بچه ها دور بهرام حلقه زده بودند ، یکی از دختر بچه ها که چشمانی بادامی سیاه و موهای بلند داشت با صدای جیغ جیغی گفت:
عمو مال ماست.
بهرام بلند خندید ، یکی از پسرها که تپل بود و لپهای گردی داشت گفت:
نخیر. عمو پیش ما میمونه.
یکی از پسرها که در تیم دختر بچه ها بود با قلدری رفت روبروی پسر تپل گفت:
عمو مال ماست.
دختر بچه دستهای بهرام را کشید ، او خم شد.
عمو توی تیم ما بازی میکنه.
romangram.com | @romangram_com