#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_179

بهرام سری تکان داد.

اشکال نداره.

و بطرف دستشویها راه افتاد تا شلوارش را عوض کند ، بهرام با تی شرت بدون یقه سفید و شلوار سرخ رنگ خدمتکار که برای او شلوارک بود ، برگشت ، کتو شلوارش را روی دست گرفته بود ، روی یکی از نیمکتهای اطراف محوطه گذاشت ، عینک آفتابیش را هم روی آنها گذاشت ، بطرف بچه ها دوید ، ، با سرو صدا بازی شروع شد ، بهرام میان سی کودک دختر و پسر می دوید ، بلند بلند می خندید ، فریاد می کشید ، جیغ می زد ، به او خیلی خوش می گذشت ، هربار که یکی از گروهها ، توپ را از دروازه رد می کرد ، بهرام با آنها خوشحالی می کرد ، و به هوا می پرید ، موقعه خوردن نها میان آنها نشسته بود ، و از خوردن غذا در آن جمع شلوغ و پرسر و صدا لذت می برد .

او در دفتر روبروی خانم مدیر روبروی او نشسته بود ، کت و شلوارش را به تن کرده بود و مانند پیش شیک و مرتب بود ، خانم مدیر با لبخند از او پرسید

امروز اینجا که خسته نشدید ؟

بهرام بلند خندید سری تکان داد

نه خیلی به من خوش گذشت

خوشحالم که به شما خوش گذشته

اینجا به من انرژی می ده

این بچه ها بی نظیر هستند

منم با حرف شما موافقم

من بیشتر از 20 ساله که اینجا کار می کنم و همیشه از اینکه اینجا هستم راضی بودم. هر بار که بچه ایی از اینجا میره یا برده میشه برای خانواده ایی باور کنید که فکر میکنم یکی از بچه های خودم داره ازم جدا میشه.

شما خیلی مهربون هستید.

بهرام از جا برخاست. از جیب کتش دفترچه چکش را بیرون کشید و روی میز گذاشت، تند تند شروع به نوشتن کرد. پیش از اینکه تمامش کند کنار دستش یکی از روزنامه های صبح را دید تیترش او را متوجه خود کرد

romangram.com | @romangram_com